به همسفر ِ زندگي ام ...   همسرم :

 

ياد قلبت باشد يک نفر هست که اينجا

بين آدمهايي که همه سرد و غريبند با تو

تک و تنها، به تو مي انديشد و کمي

دلش از دوري تو دلگير است

مهربانم اي خوب

ياد قلبت باشد، يک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته، بر در مانده

و شب و روز دعايش اين است

زير اين سقف بلند،‏ هر کجا هستي،‏به سلامت باشي

و دلت همواره، محو شادي و تبسم باشد

مهربانم اي خوب

ياد قلبت باشد، يک نفر هست که دنيايش را

همه هستي و رويايش را

به شکوفايي احساس تو پيوند زده

و دلش مي خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

مهربانم اي خوب

يک نفر هست که با تو...

تک و تنها با تو...

پر انديشه و شعر است و شعور

پر احساس و خيال است و سرور

مهربانم اين بار ياد قلبت باشد

يک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزديک است

 

........................................................................................

 

ديرگاهي بود قايق دلم اين طرف ها پرسه ميزد

منتظر ِ يک موج خروشان وحشي !

يک تلنگر...!

يک نبض...!

يادم هست كه مي گفتند : زمان زود ميگذرد و گذشت...

و من ....بايد بگذرم پيش از آنكه عادت نگذارد....

براي مجازي ترين دوستانم... واقعيست دلتنگي ام

با عشــــــــــــق به عشــــق مي سپـــــارمتان...

 

 

 

 

عقربه ها .........

 

نيامدنت را تکرار مي کنند ......

 

و زمان مانند دردي.....

 

بر تنم جاري ميشود....

 

عادت نکرده ام به نبودنت....

 

و تو... سخت به ثانيه هايم چسبيده اي............!!!!!!!

.

.

ريسمانش گسسته باد تسبيحي که در تسلسل مي آيد ، نمي آيد،

حکم به نيامدنت دهد...

 

 

ما ...

با همان بي هم......

 

خفته در بستري تنها....

 

در آوار کابوس و درد......

 

بر تن مي کشيم لباس شب را......

 

در حسرتي مدام ...؟!

.

.

 

سرد ميشــــــوم ،چون نفسهاي آخر پاييــــــــز اين پادشاه فصلها...!

دلم مي گيرد...

 

  

خيلي وقت است ......

در بستر ِذهنم شعري نمي رويد..

به نقطه اي دور سفر كرده ام...

به جايي که آواز ِ پرندگانش..

خواب شاخه ها را ميشکند..

هااااي من !

کوله بارت را به زمين بگذار

اينجا آخر تمام ناتمام هاست

وخواندن آخرين ترانه دلتنگي ...

ساز چشمانم

کوک لبانم را مي طلبد

و من

دلهره هايم را

هيچ ميکنم

مثل تمام قصه هايي

که در کودکيم جا مانده بود...

.

.

در اين پائيز....تمام برگهاي چرك و كينه ام را به دست باد خواهم  داد....

و درخت عشق تازه اي خواهم ساخت......

 

 

 

من مثل نامه هاي خودم بــي نشاني ام

ديگر چرا به سمت خودت مي‌كشاني‌ام‌؟

 

در فصلهاي ممتد پــــــاييز مــي ‌روم‌

تقويم هم ورق زد اگر تو بـــخواهي‌ام‌

 

يك‌ شب ستاره مي‌شوم و زير پلك ماه‌

بيرون بـــيا به ديدن خانه‌ تكــــــاني‌ام‌

 

من در سكوت شعر خودم حرف مي‌زنم‌

نفريـــــن‌ِ هرچه آينه بر بي ‌زباني‌ام‌

 

هر جمعه‌ شب براي غزل‌خواندنم بيا

در هر رديف و قافيه از تو جدا ني ام

 

 ..............................................................

 

دلنوشته:

هنوز بيدارم... خميازه ها را قورت مي دهم تا بيدار باشم ...

بيچاره چشمـهايم

مدت هاست انتظار خواب شيرين را مي كشند...!

هنوز کابوس هاي شبانه  ام چون ضربات محکم يک هم آغوشي وحشيانه

به اطراف پرتم مي کند

و هر روز جان مي دهم ...آن قدر آرام که هيچ کس نمي فهمد

و تو چنان بي تفاوت به چشم هايم  زل  مي زني که آن چهره ي قهرآلود

براي هميشه در ذهنم مي ماند

حالا ...شبگردي شده ام  تکيه بر ديوار تو زده

ته سيگارهايت...مچاله و سرخوش

رد ِ قرمز لب هايم را مزه مزه مي کنند

مي بيني ؟

شده ام مثل تو ...

ذهنم را هجوم تنهايي تسخير کرده ديگر حتي خواب هاي رنگينم

تعبير رسيدن ندارد...

و من مدتهاست در ميان دست هاي بي رنگ و لرزانت که روزگاري بهانه ترانه هایم  بودی

مرده ام...

شکنجه اين است که هر روزميبينمت

اما هم من مرده ام هم تو...

هر دو داغ داريم از حماقتي که کرده ايم

تنها دلخوشي مان نوشته هاييست  که آخر هفته از هم ميخوانيم

و هيچ کس نميداند اين ها نه شعراست و نه درد ... 

شايد اين روش حرف زدن و بيگانگي بهتر باشد و ميدانم كه تمام هفته را منتظر حرفهايم

مي ماني ولي همچنان اسير خودخواهي روزگار...!

.

.

.

بغل ميگيرند مرا خاکستري هايي که ته مانده احساسي خاکستريست !

 

  

 

خـبر به دورتـــــــرين نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بي‌گمان ـ برسد

شكنجه بيشتر از اين‌؟ كه پيش چشم خودت‌

كسي كه سهم تو باشد، به ديگران برسد

چه مي‌كني‌، اگر او را كه خواستي يك‌عمر

به راحتي كسي از راه ناگهان برسد......

رها كني‌، برود ، از دلـــــــت جدا باشد

به آن‌كه دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها كني‌، بروند و دوتــــــا پرنده شوند

خـــــــبر به دورترين نقطة جهان برسد

گلايه‌اي نكني‌، بغض خويش را بخوري‌

كه هق‌هق تو مبادا به گوششان بــــرسد

خدا كند كه‌.... نه‌! نفرين نمي‌كنم‌ ، نكند

به او، كه عاشق او بوده‌ام‌، زيان برسد

خــــدا كند فقط اين عشق از سرم برود

خــــدا كند كه فقط زود آن زمان برسد

 

************************************

 دلنوشت:

چقدر روزهايي که تو بيدارم نمي کني بد است... من ته حلقم بغض دارم

پس چرا مي خندم...؟!

قرار بود تابلويت را اولين شب تابستان تمام کنم.ولي روزها ي تابستان

تهوع آورند...

انگارآسمان ترشيده...نمي خواهد ببارد ... نمي بارد...

و باز پاييز شد ...

صداي باد را مي شنوي؟

زير باراني؟

سردت نيست؟

خيابان نگاه مرا کم ندارد؟!

صدايم را نمي شنوي......با من حرف نمي زني ؟؟

بيرون باران مي بارد،،

تو رفته اي و من تلخ مانده ام...کاش مي دانستي که عشق را نبايد گدايي کرد...

بايد دزديد...بايد غارت کرد...

مثل هميشه راستش را تو گفتي ...تمام دروغش را من...

ميداني ...مي خواهم مچاله شوم ..كوچك شوم !...آغوشـت را باز كن ...

تكه هايم را كنار هم بگذار !..

امشب ...

سنگ بزرگي پرتاب شد !

شكسته ام.... !

.

.

.

ت ل خ نوشت: حکايت ِ آن زمانيست که کلاه ِ بزرگي به نام ِ " لبخند " سرت

ميگذارند!...

لبـــــخنــــد ِ تزريـــــقي...

 

  

 

تمناي تو ،

 

خواهش نفس تب کرده هوس ....

 

و تن من ،

 

هوس ِ تب کرده يک نفس ...

 

و تو ،

 

هوسي ساخته از يک نفس ...

 

تب کرده و داغ ...

 

در تمناي تنم !

 

*******************************************

 دلنوشته:

 

فرقي نمي کند که به چه فکر مي کني...

ربط ميان ما تنها همين نگاههاست

که از چشمان من تا پلک هاي تو مي رسد...

همان غروب ...طوفاني از ميان ما گذشت

و نگاه تو از من رفت

فرقي نمي کند کدام طرف

اما مي انديشم هربار که سيگاري ميان انگشت هاي تو سرخ مي شود

انگار زني غريبه رخت مي کند از شانه اش ...در آغوش تو مي لغزد...

تب مي کند...مي لرزد...

حالا...فرقي نمي کند

بهار ازلاي انگشت هاي من افتاد

براي چشم هاي من ...براي انگشت هاي تو چه فرقي مي كند...

فرقي نمي کند به چه فکر مي کنم...

هميشه حرف هايم گاه جايي از زبانم مي مانند

آنقدرتا بي رمق به خواب مي روند

يا نمي فهمم کجا گم شدند...از آن بدتر آنست که گاه حس ميکنم

خودم هم حرفي بودم که بر نوک زباني

از ياد رفت...

مي بيني ام ! تن من آبستن است...

باردار نفسي که هنوز به بازدم نرسيده ،راه گلويش را بستي !

و من هنوز عاقلانه ترين كلامم هذيان است...

.

.

.

کال چيده بودي ام روزي که هوس ِ سيبي سرخ کورت کرده بود!!!

 

 

به همه وسعت اين دوري ها،

نه صدايت کردم،

نه شکايت کردم،

من به اين قلب پر از آدمک تو...

به همه وسعت بي حد هوس هاي تو عادت دارم!

نه نگاهت کردم،

نه شکايت کردم،

من تو را در همه اين احوال،

مثل ديوانه مستي که پر از عشق ابدگونه شده

از ته قلب پرستيدم و لبريز ز رويا گشتم

من...

نه لمست کردم،

نه شکايت کردم،

و در اين فاصله و دوري ها،

در ميان همه امواج پر از عمق نبودن هايت

باز هم....

من به اين فاصله عادت دارم....

 

 ***********************************

 

دلنوشته:

 

کاش ساده بود....

ورق زدن دفتر دل را مي گويم!

وصف اين سکوت را مي گويم! بهاي مهر تو را مي گويم!

محبت بي دريغ لحظات ،

شکوه دوست داشتنم ....تو را مي گويم!

نقره دوز آسمان مهتابي گذشته ها ميسوزاندم...

امشب، نه ماه و ستاره،

هيچ کدام سپهر ظلمت وار مرا به ميهماني خويش نبرده اند!

کاش ساده بود....

و من ...روزهاي تنهايي وبي مهري ات را خط ميزنم

تاهمچنان در ذهنم نجيب ومغرور جلوه کني

سردي حرفهاي براي آخرين بارت را فراموش ميکنم

تا روياي قشنگ روزهاي با هم بودنمان نابود نشود

دلتنگيهايم را حفظ ميکنم

براي آنروز که شايد...

سخت است صبور باشي و در حجم اين سکوت نفست بند نيايد .....

.

.

.

اين روزها ...

تلخ تـــــــــــــرم !..

از قهوه اي كه ...

تـــــو را ..

قسمت فـــــال من نكرد !!....

 

 

 

 

دل باران زده ام

که سردي و خشکي از سر تا پايش مي بارد

آوازهايي خاموش سر مي دهد:

با همين اراده ي خودم کاري کرده ام

که گرفتار جبر شدم...

 

تا اطلاع ثانوي

دل خوشي به دهن کجي خاطرات متروک

قدغن شده!

باشد تفتيش آرزوهايم

براي دوباره آمدن مهاجري بي جواز

از سرزميني بي هياهو

بدون حتي يک وجب دلواپسي...

 

 

**********************************

 

دلنوشته :

دستانم بهانه نوشتن گرفته اند....

ميخواهم چيزي بنويسم ... ! چيزي بگويم ... !

کلمات را آنقدر منتظر گذاشته ام كه با پلكهاي نيمه باز

خميازه كشان صدايم ميزنند !

ميخواهم نوشته هايم  را به تلاطم در آورم!

صفحه  هنوز سپيد مانده  ....چرا اين سکوت رهايم نميكند ...!

مي دانم كه هميشه حرفهايي هست براي" گفتن " که اگر گوشي نبود، نمي گفتم

و حرف هايي نيز براي "نگفتن "

حرف هايي که هرگز سر به" ابتذال گفتن" فرود نمي آورد.

حرف هايي بي تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه هاي بي قرار آتشند .

و کلماتش هريک انفجاري را به بند کشيده اند .

کلماتي که پاره هاي" بودن" اند...

و هماره در جستجوي "مخاطب" خويش ...

كه اگر يافتند، يافته مي شوند و اگر نيافتند، نيستند....

و حرف هاي من هم ....

شايد ميان بيشه هاي سکوت گم شده ام...

امشب باران بي قرار به با م ها و شيشه ها مي کوبد ،

گاهي مي گويم شايد شيشه ها از جنس بارانند که به اندک اخمي و بغضي

مي شکنند و فرو مي ريزند.

باران نيمه شب چقدر دوست داشتنيست ! انگار هر که بيدار باشد ، صداي پاي

قطره ها را روي قلب خود مي شنود.

گاهي از خودم مي پرسم تولد شب براي چيست ؟

مي انديشم اگر شب نبود،از روزهاي خالي از شور زيستن به کجا بايد پناه مي برديم... .

سقف اتاقم را کنار مي زنم،  باز شب به من خيره شده است،

ابرها  روي اتاقم چتر گشوده اند....

کاش مي شد رويا هايم را ازآسمان بچينم ...

اتاقم در شب غوطه ور است و من هنوز غرق سكوتي بي پايانم....

.

.

.

عهد بسته ام ،گاهي از باران و گاهي از چترهاي خيس بنويسم.

وقتي نوشته هايم  زنده ميشوند بيشتر دلتنگ مي شوم ........

 

 

ديگر دلي براي خريدن نمانده است

نايي دوباره تا تو دويدن نمانده است

 

حتي نگاه گــــــــرم تو را هم گرفته اند

در اين هوا كه جاي وزيدن نمانده است

 

همـــراه نبض ثانيه تكــــــرار مي شوم

هرچند لحظه اي به رسيدن نمانده است

 

از هر طرف نگاه به بن بست مي رسد

چشمي بــراي معجزه ديدن نمانده است

 

دراين فضاي مبهم وسردي كه حاكم است

انگيزه اي بــــــراي پريدن نمـــانده است

 

بايد كه قصه گوي غزل مي شدم ولي

افسانه اي بــراي شنيدن نــمانده است

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

 

 خواب مي برد مرا...

به آنچه گذشت راهي ميزنم،

زير آوار ِ درد...

ترا مي بينم که مرا مي بيني

ميخندي...ميرقصي...

و لمس ميکنم شرم ترا بر کف دستان مشتاقم...

و رگهاي آبي گردنت را که مي انگيزد مرا...

مي پرسم از گذشته تا حال

کسي  آيا ترا

عاشق بوده است چون من ؟

آنچه گذشت با تو

اکنون ِِ من شده است

آه...

خواب مي برد مرا....

و من ....

دستانم خالي ِ خاليست ، امّا

بزرگ‏ترين بلوف زندگيم را

در قمار با شيطان زده ‏ام،

مي‏خواهم

همه‏ ي عشق را با همه‏ ي مکرش

تاخت بزنم.....

.

.

.

خسته ام از تمام نشنيدن هاي تو ،از تمام سکوت هاي خودم...مثل همیشه...

دارم هــــــــ ـي پـــ ـا بـــ ـه پـــ ـاي نــرفتــــ ـن صبــــ ـوري مي كنـــ م ...

 

 

 

خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت

از فكر اينكه قد نكشيدم دلم گرفت

 

از فكر اينكه بال و پري داشتم ولي

بالا تر از خودم نپريدم دلــم گرفت

 

از اينكه با تمام پس انداز ِعمر خود

حتي ستاره اي نخريدم دلــم گرفت

 

كم كم به سطح آينه ام برف مي نشست

دستي بر آن سپيد كشيدم دلـــم گرفت

 

با بال كودكي كه در آن سوي برف بود

رفتم ولي به او نرسيدم دلـــــــم گرفت

 

نقاشي ام تمام شدو زنگ خانه خورد

من هيچ خانه اي نكشيدم  دلم گرفت

 

*******************************************

 

به دلواپسي هايم دست نمي زنم

خيره به ديوار...پلک هم نمي زنم

تو هم ، سراغي از من نگير

مي ترسم مبادا، به تلنگري،

ناگاه ...

فقط يك قطره اشك....

يك قطره اشك ،کافيست براي بدرقه دلي

كه با شانه هاي افتاده از خستگي

پشت بر خاك آرام گرفته است...

ديرزماني چشمانش كسي را مي جست ...

كسي را نديد كه تا خواست ،نخواستندش

كه تا باد ،چنين باد ...

يك قطره اشك ...

كافيست براي دلي  كه وقتي  تنگ مي شود ،

آسمان را به گريه مي اندازد ...

.

.

روزهاست از سقف لحظه هايم يادت چکه مي کند ...

اگر باران بند بيايد ازاين خانه مي روم...

 

 

من ...

خوابي نديده،

افسانه اي نسروده،

آهي نكشيده،

خسته اي نرسيده،

بغضي نتركيده،

و ترانه اي نخوانده ام

بيا اي عشق

بيا پس بگير مرا از اين همه انكار ...

 

............................................................................

 

من عاشقم به آنچه که از دستم رفت و ديگر هرگز بدست نخواهمش آورد ...

به آنچه نابود شد ، به آنچه که از هم گسست ،

به آنچه که حتي از دورترين نقطه فکرم گريخت ...

عاشقم و راضي ......

شايد  خود آزارم ... نمي دانم شايد ......

من دور شدم از او و از آن چه شور و شعف مي آفريند

من خموشم به زير نگاه هاي ياس آلود ديگران در مقابل دردهاي  روزگار ......

من شاهدم بر آن چه که در نيمه هاي شب خاموش و آرام

به نام اشک گرم و لرزان بر گونه ام سرازير است....

آنروز که شيفتگي

از سر انگشتان گيج اش ميريخت نميدانم گونه هايش

از داغي نگاه من سرخ شده بود يا از التهابِ  اولين سلام.....

و امروز ...

ديگر آرام شد.......

و آرام آرام پلکهايش را بست وخفت....

وديگر در دام نخواهد افتاد...

وديگرتا سحر ستاره ها را نخواهد شمرد...

وديگرمسافر هميشگيه شب  نخواهد بود...وديگربهانه اي نيست براي گريستن...

وديگرترانه اي نيست براي زمزمه ي مستي..

وديگرهوايي نيست براي تنفس...وديگر ترنمي  نيست براي باران...

وديگرکوچه اي نيست براي آشنايي... وديگر کلامي نيست براي تکرار..

وديگر عشق نيست...

وديگر آرام است...

وديگر دلم مرده است...

.

.

.

تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند

 که دستهاي تو ويران خواهد شد...